مولف ناشناخته
17
تاريخ شاهى ( فارسى )
قربتى مخصوص باشد و به شرف مكالمه مشغول ، بايد كه همگى گوش و هوش خود بدان مصروف دارد و ز هرچه جز آن بود از فكر و نظر به غير معزول ، تا همه كلمات او در حيّز ضبط تواند آورد و همه جوابهاى آن را استحضار تواند كرد ، چه اگر چيزى از ان كلمات از لوح ضمير او منحمى كرد و دقيقهاى از آن معانى بر صحيفهء خاطر او منسى شود ، در مقام جواب عاجز ماند و در باديهء تحيّر گرفتار شود . و سؤال كردن از پادشاه - كه چه فرمود ، و به اعادت آن او را تكليف كردن از ادب دور بود و لائق ذهن و ذكاء ارباب قريحت و اصحاب فطنت نباشد ، [ 36 ] و شبيه و نظير اين حال كه رواة اخبار حكايت كردهاند در خصال و آداب استاد ابو بكر هذليست كه روزى در حضرت خليفهء وقت ابو العباس سفاح نشسته بود و بمكالمه مشغول ، ناگاه بادى عاصف بخاست چنانچه جمله پردها و شراعهاء سراى امارت درهم گست و ميخهاء اطناب از در و ديوار بركند ، ناگاه طشتى رويين بزرگ كه فراشان جهة آب زدن سطوح بر طرف بام گذاشته بودند در ميان سراى انداخت و صورتى چنان هايل حادث گشت كه هرآفريده كه دران سراى بود از فزع آن بلرزيد و بعضى بىهوش شدند از خليفه و غيره ، الّا ابو بكر هذلى كه در وى هيچ تغيّر پيدا نگشت و از ان قليل و كثير متحيّر نشد . خليفه از ان پردلى وى عظيم سخت متعجّب گشت ، گفت : از افتادن [ 37 ] اين طشت و حدوث اين صور آنچه بما رسيد به تو نرسيد ؟ گفت يا امير المؤمنين خداى عزّ و جل مىفرمايد : ما جَعَلَ اللَّهُ لِرَجُلٍ مِنْ قَلْبَيْنِ فِي جَوْفِهِ يعنى در هيچ قالبى آفريدگار دودل ننهاده است . چو دل وقف غم تو كرده باشم * دگر دل از كجا آورده باشم كه با جانان ديگر عشقبازم * و يا مهرى دگر ترتيب سازم چون بنده را يك دل باشد - و آن دل به كلى غرق درياى لذت شرف مكالمه و استفادت در الفاظ كلام امير المؤمنين بود - هيچحال ديگر اندر وى جاىگير نبود و از خبر دگر اثر پذير باشد ، چون ارادت قديم آفريدگار سبحانه و تعالى آن بود